قهرمان ميرزا عين السلطنه
674
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
ورود آشتيانى مطلب طولانى شد . به عالم ما دخلى ندارد . هرچه مىشود بشود . « صلاح مملكت خويش خسروان دانند » . تا عصر آنجا بودم . عصر سوار شده با سليمان ميرزا خواستيم از خيابان برويم بازار مملو از جمعيت سواره و پياده ، سيد و آخوند و غيره بود . در سبزهميدان جمعيت غريبى جمع بود . راه عبور نبود . كمى ايستاده جناب ميرزاى آشتيانى تشريف آوردند . سوار قاطرى بودند . پوستين بر دوش دستمال سياهى در زير عمامه انداخته بودند . گويا جهت آفتاب بود . صداى صلوات بلند بود . دور قاطر آقا را مثل نگين انگشتر احاطه كرده دست و پا و پوستين آقا را بوسه مىدادند . جمعى هم از جلو و عقب سواره چوب به دست مردم را پس و پيش مىكردند . جمعى از خوانين و شاهزادگان هم از جلو و عقب مىرفتند . آقا را مثل عروس در كمال نرمى و آرامى مىبردند . از عقب آقا قريب پنجاه كالسكه مملو از آدم مىرفت . دو روزى كه در حضرت عبد العظيم تشريف داشتند جناب مستوفى الممالك مهماندارى كرده بودند . گفتند قريب چهار خروار برنج در اين يك شب طبخ كرده بودند . ساير چيزها از روى همين برنج معلوم مىشود . از اين طرف حكم مىكنند كسى استقبال نرود از آن طرف مستوفى الممالك ايران اينطور پذيرايى مىكند . حرفى نيست . غروب منزل آمدم . نايب السلطنه در بغل « آردل » سهشنبه 4 - منزل بودم . حضرت نايب السلطنه پادرد گرفتهاند . طورى به خود بستهاند كه چه بنويسم . همان ناخوشى نقرس است كه دارند و گاهگاهى بروز مىكند . گفتند ديروز شاه احضار كرده بودند . آقا را مير رفيع سرتيپ « آردل » آقا بغل كرده به حضور بردند . ابو القاسم آنجا بود بيان مىكرد . مير رفيع را كه آدم قوى جثهء قطور بلندى است و سالهاست « آردل » است بردند اندرون . بعد از لحظهاى آقا را مثل بچه بغل گرفته بيرون آمد . در حياط خلوت كمى خستگى در كرده مجددا آقا را بغل گرفته نزديك تخت مرمر زمين گذاشتند . هردو خستگى بيرون كرده دو مرتبه بغل كرده به باغ حضور شاه بردند . مردم كه نظاره مىكردند تمام خنده مىكردند و مىگفتند چه امر مهمى و چه واقعهء عمده رخ خواهد داد . ديروز اين صحبت در خدمت حضرت و الا شد . بهانهء پادرد فرمودند يقين بدان اين ناخوشى و پادرد سخت فقط محض اين است كه حضرت وليعهد اين دو روزه تشريف مىآورند مىخواهد استقبال نرود و روز دوم ديدن نكند . هيچ جهت ديگر ندارد و يقين دارم همين خيال را دارد و خودش را به ناخوشى زده . در اين بين ميرزا محمد حسين طبيب رسيد . گفت ديروز مرا منتظم الدوله